سگ ولگرد گوشه اي از اتوبان بود.
شايد مي خواست به آن طرف رود.
_ آري من خود ديدمش..
رنگش قهوه اي بود با بدني لاغر و رنجيده. به چشمانش خيره شدم. نگاه مهرباني داشت که عالم را به ستوه مي آورد اما دردي پشت چشمانش بود که دنيا را برايم بدون وصف بي ارزش کرد.
_ قلبم را سخت به درد آورد..
جواني شايد پر از شور زندگاني با اتومبيلش و با سرعتي سرسام آور به سگ ولگرد زد.
_ آري من شاهد بودم.. و مي فهميدم..
مغزش را متلاشي کرد. و لاشه اش را با قدرت بر تپه هاي سوزان کنار اتوبان کوباند.
_ و اندوه تمام جسم و جانم را فرا گرفت.. و من مي فهميدم..
انگار نه انگار که اتفاقي افتاده، جوان رفت با همان سرعت براي زندگاني خود.
لاشه ي سگ ولگرد بي نوا را ديدم که کنار جاده در خون و خاک غلتيده و بدنش لرزش هاي پيش از مرگ را دارد.
او مي لرزيد و قطره هاي اشک در چشمانش مي خشکيدند.
در سکوت، بدنش که لحظه اي قبل مي زيست رو به تجزيه شدن نهاد.
_ و من...
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زير غلتکي مي رود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستايش گلي
چيدنش و از ياد بردن
که گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي
او را به خود وانهادن
و گفتن که ديگر نمي شناسمش
ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن که
"من اينچنينم"
ساده است که چگونه مي زي يي
باري، زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم...


+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 9:58 توسط ارمان
|