مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد. سلام اقا بابک من کد باکس شما رو گذاشتم و لینکم ررو هم ارسال کردم
ببنم چکار می کنید این هم تعریف کردی مخاطبام بیشتر می شه یا نه
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:'' این کیست؟''
همسایه اش پاسخ داد:'' این عقاب است، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.''
عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است/1212.jpg)
/tn_front12.jpg)
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 23:46 توسط ارمان
|